تبليغاتX
افق - بخشش بزرگ
بانوی خرد مندی در کوهستان سفر می کرد . سنگ گران قیمتی را در جوی ابی پیدا کرد روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود . بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با او شریک شود . مسافر گرسنه سنگ قیمتی را در کیف با نوی خردمند دید از ان خوشش امد و از او خواست سنگ را به او بدهد زن خردمند هم بی درنگ سنگ را به او داد . مسافر خیلی خوشحال شد که شانس به او رو اورده او می دانست ان جواهر انقدر ارزش دارد که تا اخر عمر او را تامین می کند  ولی چند روز بعد مرد مسافر که دنبال زن خردمند می گشت او را پیدا کرد و سنگ را به او داد و گفت فکر هایم را کردم می دانم این سنگ چقدر با ارزش است ولی ان را به تو پس می دهم با این امید که گنج ارزشمندتری به من بدهی اگر می توانی همان چیزی را به من بده که از درون به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط |