تبليغاتX
افق
   این نظر من است که بسیاری از ما پولی رو خرج می کنیم که ان را بدست نیاورده ایم تا چیزهایی بخریم که لازم نداریم تا به این وسیله دیگرانی را که دوست نداریم تحت تاثیر قرار دهیم نظر شما چییه؟                                         
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 14:15  توسط | 

شوخی رو جدی بگیرید..................دیگران رو ببخشید..........به امروز فکر کنید نه فردا................. قدر انچه را دارید بدانید...............هر روز از یک نفر تعریف کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط | 
بانوی خرد مندی در کوهستان سفر می کرد . سنگ گران قیمتی را در جوی ابی پیدا کرد روز بعد به مسافری رسید که گرسنه بود . بانوی خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با او شریک شود . مسافر گرسنه سنگ قیمتی را در کیف با نوی خردمند دید از ان خوشش امد و از او خواست سنگ را به او بدهد زن خردمند هم بی درنگ سنگ را به او داد . مسافر خیلی خوشحال شد که شانس به او رو اورده او می دانست ان جواهر انقدر ارزش دارد که تا اخر عمر او را تامین می کند  ولی چند روز بعد مرد مسافر که دنبال زن خردمند می گشت او را پیدا کرد و سنگ را به او داد و گفت فکر هایم را کردم می دانم این سنگ چقدر با ارزش است ولی ان را به تو پس می دهم با این امید که گنج ارزشمندتری به من بدهی اگر می توانی همان چیزی را به من بده که از درون به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:26  توسط | 
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست . پیشخدمت یک لیوان اب برایش اورد . پسر بچه پرسید(یک بستنی میوه ای چند است؟)پیشخدمت پاسخ داد(۵۰ سنت).پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد بعد پرسید (یک بستنی ساده چند است؟ )در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد(۳۵سنت). پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت (لطفا" یک بستنی ساده) پیشخدمت بستنی را اورد و به دنبال کار خود رفت پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پر داخت و رفت . وقتی پیشخدمت بازگشت ار انچه دید حیرت کرد انجا در کنار ظرف خالی بستنی ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه  ۱ سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 15:4  توسط | 

ما به ندرت از اوقات فراغتی که برای بدست اوردنش زحمت کشیده ایم لذت می بریم...........................نه هیچ شکستی اخر کار است نه هیچ موفقیتی...........................مطمئن باش به هر مشکلی بر بخوری همواره امیخته با شانس است...............................هیچ چیز ارزندهای با ده تا درس اسان فرا گرفته نمی شود

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:30  توسط | 

شب گذشته به بیمارستان رفته بودم از کنار یکی از اتاق ها که رد شدم نامه ی دست نویسی را بالای تخت مریزی دیدم روی اون نوشته شده بود (من سرطان دارم ولی سرطان مرا ندارد) . شجاعت این بیمار غیر قابل تصور.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:23  توسط | 

یه روزی جان داشت با ماشینش مسیر کارشو طی می کرد متوجه ماشینی شد که گوشه ی خیابون ایستاده بودکمی جلوتر که رفت متوجه شد ماشین خراب شده پیاده شد و به اون خانم کمک کرد حدودا" دو ساعت به ماشین اون خانم ور رفت و تونست اون ماشینو درست کنه و اخر با لباسهای روغنی خواست به طرف ماشین بره و سوار بشه اون خانم از جان خواست به خاطر لطفی که کرده ازش چیزی بخواد جان هم که برای این کار قستی نداشت به اون خانم گفت من چیزی نمیخوام ولی اگه بعد از من به کسی بر خوردید که به کمک نیاز داشت ومی تونستید کمکش کنید این کارو انجام بدید و این تقا ضا را از اون هم بکنید تا این زنجیر پایدار بمونه زن تشکر کرد و گفت حتما" این کارو می کنم جان به سر کارش رفت و اون خانم هم به راحش ادامه داد اون خانم توی راه دم رستورانی ایستاد تا غذایی بخوره وقتی وارد رستوران شد دید صاحب رستوران که یه خانم نسبتا" جوانی با مردی مشغول دعواست وقتی موضوع را فهمید بدهی اون زن رو به اون مرد داد صاحب رستوران از اون زن تشکر کرد و ازش خواست که به جای این کاری که کرده از اون چیزی بخواد ولی اون زن گفت من چیزی نمیخوام فقط اگه بعد از من کسی رو دیدی که به کمک نیاز داشت و تونستی کمکش کنی این کارو بکن تا این زنجیر پایدار بمونه زن رفت شب وقتی شوهر صاحب روستوران به خانه اومد زن بهش گفت جان امروز خانمی به من کمک کرد و تونستم بدهی که داشتیم رد کنم ولی در عوض از من چیزی نخواست و فقط گفت اگه بعد از من کسی رو دیدی که به کمک نیاز داشت وتونستی بهش کمک کنی کمک کن تا این زنجیر باقی بمونه اره جان همونی بود که به اون زن کمک کرد بخاطر همینه که می گند با هر دستی بدی با همون دست پس می گیری

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:2  توسط | 

برای اینکه زندگی بیشتر به تو ببخشد از خودت بیشتر ببخش......................فقط هر انچه که می توانی انجام بدهی قول بده سپس بیش از انچه قول دادهای ادا کن..........................پند مانند بوسیدن هزینه ای ندارد و چیز لذت بخشی است برای انجام دادن................................وقتی چیزی جالب و یا مهمی برای گفتن نداری به هیچ کس اجازه نده که تو را مجبور به گفتن ان کند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 14:37  توسط | 
 از دیگران با هوش تر باش فقط این را به انها نگو  ...............اگر همواره سعی خود رادر هر مورد بکنی دلیلی وجود ندارد که نگران شکست باشی...............ان کس که به دنبال انتقام است باید ۲ گور  بکند..............امنیت شغلی بیش از دست مزد تو ارزش دارد..............
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 15:10  توسط | 

مراقب افکارت باش......................که به گفتار تبدیل می شوند                                                       مراقب گفتارت باش.....................که به کردار تبدیل می شوند                                                        مراقب کردارت باش.....................که به عادت تبدیل می شوند                                                        مراقب عاداتت باش.....................که به شخصیتت تبدیل می شود                                                  مراقب شخصیتت باش ................که سرنوشتت خواهد شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط |